تبليغاتX
#×#× ( ددی مامی و عشق ) ×#×#

#×#× ( ددی مامی و عشق ) ×#×#

عید همگی مبارک...

 

سلام سلام ....

روز و شب همگی بخیر ...

سال نو بر تمامی دوستان مبارک باشه ...

امیدورام سال خوبو خوش سبزی داشته باشید...

دوستدار شما ..

                                                                                                                   ...alireza 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/02ساعت   توسط  ** alireza & soshiyanet **  | 

مطلب چهلم....به خاطر دوست عزیزم سوشی!

داستان ها...

 

 

صحرا نشین عاشق

جوان صحرانشینی،سرگردان در صحرا می رفت تا اینکه خود را در کنار چاهی یافت. دختری بسیار زیبا همچون قرص ماه، از آن اب می کشید. به او گفت:"دیوانه وار عاشق تو ام "دختر جوان پاسخ داد:"کنار چشمه زن دیگری هم هست، چنان زیباست که من حتی لایق خدمت گذاری او هم نیستم."جوان فورا روی برگرداند،کسی نبود.پس دخترک ندا داد:"صداقت چه زیبباست و دروغ چه زشت! میگویی واله و شیدای منی اما همین بس که از زن دیگری با تو سخن گویم تا روی از من بر گردانی "" اگر عمیقا به زنی عشق بورزی، این عشق هرگز تازگی خود را از دست نخواهد داد."آلبرت گینون

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

تانزان  و اکیدو   دو راهب  زن در خیابان گل آلودی در شهر قدم می زدند که به دختری با جامه ی ابریشمین بر خوردند او به خاطر گل و لای می ترسید از خیابان بگذرد تانزان گفت: بیا دختر و او را بغل کرد و از خیابان گذراند.
دو راهب تا شب سخن نگفتند سرانجام  اکیدو نتوانست بی تفاوت بماند و گفت: راهبان نمی بایست به دختران نزدیک شوند خاصه به دختران زیبایی چون او .چرا چنین کردی؟
تانزان گفت: دوست عزیز من آن دختر را همانجا در شهر رها کردم این تویی که او را با خود تا اینجا آوردی!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

گل سرخ نگاهی به گل وحشی که در سراشیبی دره روییده بود انداخت و گفت :ای بیچاره دلم برایت میسوزد همیشه در وحشت از ریشه در آمدنی و هنگام غروب آفتاب اول از تو رو برمیگرداند. اما من آسوده خاطر روی زمین نشسته ام. فردا صبح طوفانی همه چیز را از ریشه کنده بود به غیر از گلهای وحشی که در سراشیبی دره ریشه دوانده بودند.

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

 مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت: من تو را نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای. فکر کن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟
او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که میرفت عنکبوتی را دید اما برای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت تار عنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی. مرد تار عنکبوت را گرفت در همین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد. فرشته با ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی.دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد...!

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

سربازی که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفنی خود از سانفرانسیسکو به والدینش گفت:
« پدر و مادر عزیزم ؛ جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه باز گردم؛ ولی خواهشی از شما دارم.دوستی دارم که مایلم او را به خانه بیاورم»
والدین او در پاسخ گفتند:ما با کمال میل مشتاقیم که اورا ملاقات کنیم.
پسر ادامه داد: «ولی لازم است موضوعی را در مورد او بدانید. او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد. بنابر این میخواهم اجازه دهید که او با ما زندگی کند.»
والدین گفتند: پسر عزیزم شنیدن این موضوع برای ما بسیار تاسف بار است ؛ شاید بتوانیم به او کمک کنیم که جایی برای زندگی پیدا کند.
پسر گفت:« نه ؛ من میخواهم او با ما زندگی کند.»
والدین گفتند: تو متوجه نیستی. فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و نمیتوانیم اجازه دهیم مشکل فرد دیگری زندگی ما را دچار اختلال کند. بهتر است به خانه باز گردی و او را فراموش کنی.دوستت راهی برای ادامه زندگی خواهد یافت.
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و والدین او دیگر چیزی نشنیدند.چند روز بعد پلیس سانفرانسیسکو به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته است که مشکوک به خودکشی می باشد.پدر و مادر سراسیمه به سمت سانفرانسیسکو مراجعه کردند و برای شناسایی جسد به پزشکی قانونی رفتند.آنها فرزند را شناختند و به موضوعی پی بردند که تصورش را هم نمیکردند. فرزند آنها فقط یک دست و یک پا داشت

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

آدم بی خاصیت :

راننده کامیونی وارد رستوران شد.
دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند و بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد.
راننده به او چیزی نگفت . دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ولی باز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچی جواب داد : از همه بدتر رانندگی بلد نبود چون وقتی داشت دنده عقب می رفت 3 موتور نازنین را خرد کرد و رفت.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

زیبایی :

صدفی به صدف دیگر گفت: درد زیادی در درونم احساس می کنم . دردی سنگین که مرا عذاب می دهد . صدف دیگر با غرور گفت : ستایش خدای آسمان ها و زمین را ، که من هیچ دردی را در خود ندارم ، خوب هستم وسلامت . در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور می کرد و صحبت آنها را شنید رو کرد به صدف از خود راضی و گفت : بله ،تو کاملا خوب و سلامتی ، اما دردی که همسایه ات را می آزارد ، مرواریدی بی نهایت زیباست که تو از آن بی بهره ای

 

---------------------------------------------------------------------------

1-- اگر شما زن بارداری را بشنا سید که در حال حاضر هشت تا بچه ى کور و کچل دارد ، آیا موافق هستید که این خانم سقط جنین بکند تا یک نفر دیگر به کور و کچل هاى این دنیاى لعنتى اضافه نشود ؟
این را هم بگویم که : از هشت تا کور و کچل هاى این خانم محترمه ! ، سه تا شان کر و لال ، دو تا شان نا بینا ، یکى شان عقب افتاده ى ذهنى است و خود او هم به بیمارى سیفلیس مزمن مبتلاست ! به نظر شما آیا این خانم باردار ، باید سقط جنین کند ؟؟
بجاى اینکه به این پرسش ، تر و فرز ، پاسخ بدهید ، اجازه بفرمایید سئوال دوم را مطرح کنم .

2-- فرض بفرمایید حالا موقع انتخابات است و شما باید از میان سه کاندیداى ریاست جمهورى ، یکى را انتخاب کنید . شما کدامیک از این سه کاندیدا را انتخاب خواهید کرد ؟
الف -- کاندیداى اولى ، با سیاستمداران و سیاست بازان حقه باز و بد کاره و لجاره و مفتخور و بد نام ، بده بستان دارد و اهل فال بینى و پیشگویى و این نوع مزخرفات است . روزى هشت تا ده لیوان مارتینى مى خورد ، سیگار برگ دود مى کند و دو تا فاسق هم دارد .
ب --- کاندیداى دومى ، تا لنگ ظهر مى خوابد . تریاک مى کشد . و هر شامگاه نیم بطر ویسکى را روانه ى خندق بلا مى کند .
ج --- کاندیداى سوم ، یک قهرمان جنگ است ، گوشت نمى خورد ، سیگار نمى کشد ، گاهگدارى یک لیوان آبجو مى نوشد ، و اهل زن بازى و حقه بازى هاى دیگر هم نیست .
شما کدامیک از این سه نفر را روانه ى کاخ ریاست جمهورى خواهید کرد ؟؟

لطفا نخست تصمیم تان را بگیرید ، بعدا به پاسخ این پرسش ها توجه فرمایید .

و اما پاسخ پرسش ها :

1 -- کاندیداى اولى فرانکلین روزولت است .
2 -- کاندیداى دومى وینستون چرچیل است .
و کاندیداى سومى ، آدولف هیتلر !!

و اما پاسخ به پرسش نخست :
اگر شما به سئوال مربوط به آن خانم حامله پاسخ مثبت داده اید ، از تولد  بهتون جلوگیرى کرده اید !! 

و نتیجه ى اخلاقى اینکه : قبل از پیشداورى و قضاوت ، کمى فکر کنید

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش... راهبه سوار میشه و راه میفتن... چند دقیقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه... راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار... کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه... چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده... راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!... کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!

 


نتیجهء اخلاقی اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی!

 

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------- 

نـادانـی فـرعـون :
ابلیس وقتی نزد فرعون آمد
وی خوشه ای انگور در دست داشت و تناول می کرد .
ابلیس گفت :
هیچکس تواند که این خوشه انگور تازه را خوشه مروارید خوشاب ساختن ؟
فرعون گفت : نه
ابلیس به لطایف سحر ، آن خوشه انگور را خوشه مروارید خوشاب ساخت .
فرعون بسیار تعجب کرد و گفت : کیست استاد مردی که تویی !
ابلیس سیلیی بر گردن او زد و گفت :
مرا با این استادی به بندگی حتی قبول نکردند ،
تو با این حماقت ، ادعا خدایی چگونه می کنی ؟؟!!

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------

مادرش میگفت: "دخترم! بگذار راحتت کنم تمام زندگی آینده ات بستگی به همین چند دقیقه چای آوردن دارد. پایت را که از آشپزخانه گذاشتی بیرون اول خوب همه جا را نگاه کن بعد سرت را پایین بنداز و با صدای آرام بگو سلام! نمیخواهم پشت سر دخترم حرف درست کنند که چقدر خودخواه و بی تربیت بود. یک وقت هول نشوی! رنگت عوض میشود با خودشان میگویند: "دختره آدم ندیده است" سینی چای را محکم بگیر مثل دفعه قبل نشود که دستت بلرزد و آقای داماد را شرمنده کنی. حواست جمع باشد اول بزرگتر. یک وقت نبینم که سینی را یکراست بردی جلوی آقای داماد فکر میکنند که حالا پسرشان چه آش دهان سوزی است. آرام و باحوصله راه برو دوبار کمتر تعارف نکن سرت را بلند نکن آرام حرف بزن حتی اگر جک هم تعریف کردند نخند و گرنه از فردا رویت عیب میگذارند که دختره بی حیا و پر رو بود. عزیزم! میدانم که سخت است ولی چند دقیقه بیشتر نیست. تحمل کن از قدیم گفته اند: "در دروازه شهر را میشود بست ولی در دهان مردم را نه..."
لحظه موعود فرا رسیده بود دستورها را مو به مو اجرا میکرد سینی چای را دو دستی چسبیده بود سعی کرد به هیچ چیزی فکر نکند شانه هایش را پایین انداخت محکم و استوار قدم بر میداشت. همه چیز روبراه بود چند قدم بیشتر راه نرفته بود چشمش به مادر داماد افتاد که چادرش را جلو کشیده بود و در گوش دخترش پچ پچ میکرد
گوشهایش را تیز کرد صدای مادر را شنید که میگفت ": ماشاالله هزار ماشاالله همچین چایی میاورد که انگار نسل اند نسل قهوه چی بوده اند ..."

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . . »
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.»
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند.
او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!
نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد!

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

زیبایی رایگان است ...
مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت
زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد.
بعضی ها ساده و بدون تزئین بودند اما بعضی هم طرح های ظریفی داشت.
زن قیمت گلدان ها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است
او پرسید چرا گلدان های نقشدار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند
چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدانهای ساده را می گیرید؟
فروشنده گفت:من هنرمندم ،قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم
زیبایی رایگان است

 

------------------------------------------------------------------------------------------

این شما هستین که راه حل رو انتخاب می کنین

هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد ، آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای جاذبه کار نمی کنند ، جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردندتحقیقات بیش از یک دهه طول کشید ، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب کار می کرد ، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه ی سانتیگراد کار می کرد

روس ها راه حل ساده تری داشتند
آنها از مداد استفاده کردند

 

----------------------------------------------------------------------------------------------

مهمانی یک میلیون دلاری

چارلی با آخرین دلاری که داشت جایزه ی بخت آزمایی ده میلیون دلاری را برد. بعد از برنده شدن، همراه دوستان خیابانی اش یک مهمانی برپا کرد که دو هفته طول کشید و در طی آن چارلی از شدت خوشگذرانی مرد.

میلیون ها دلار ثروت او به نفع دولت ضبط شد، اما نام او تا ابد به عنوان بزرگترین مهمانی دهنده در مین استریت زنده خواهد ماند.

راستی نام او چه بود؟.



داستان کوتاه از دیک اسکین

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است

پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است


پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است


بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم

مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود



نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید

چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید!!!!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

مریدان شیخ ابوسعید ابی الخیر عارف و شاعر بزرگ از وی خواهان کرامات اعجازانگیز ظاهری بودند . روزی به وی گفتند : " ای شیخ ! فلان مرد بر روی آب راه می رود بی آنکه غرق شود ! "
شیخ گفت : " کار ساده ای است چرا که وزغ نیز چنین می کند ! "
باز گفتند : " کسی را سراغ داریم که در هوا پرواز می کند ! "
شیخ گفت : " این نیز کار ساده ای است چرا که مگس و پشه هم چنین می کنند ! "
یکی دیگر از مریدان صدا کرد که : " ای شیخ و ای مرادان ! من کسی را می شناسم که در یک چشم بر هم زدن از شهری به شهری می رود ! "
شیخ ابوسعید تبسمی کرد و گفت : " این کار از کارهای دیگر آسانتر است چرا که شیطان نیز در یک چشم به هم زدن از مشرق به مغرب می رود . چنین اموری را هیچ ارزشی نیست "
آنگاه بپا خواست و به طوری که همگان بشنوند گفت : " مرد آن بود که در میان همنوعان بنشیند و برخیزد و بخوابد و بخورد و در میان بازار بین همنوعان داد و ستد کند . با مردم معاشرت نماید و یک لحظه هم دل از یاد خدا غافل نسازد

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------

Ciaشروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای تروریستی کرد. این کار بسیار محرمانه و در عین حال مشکل بود؛ به طوریکه تستهای بیشماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتی قبل از آنکه تصمیم به شرکت کردن در دوره ها بگیرند، چک شد.
پس از برسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تستهای لازم، دو مرد و یک زن ازمیان تمام شرکت کنندگان مناسب این کار تشخیص داده شدند. در روز تست نهایی تنها یک نفر از میان آنها برای این پست انتخاب می گردید. در روز مقرر، مامور Cia یکی از شرکت کنندگان را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالیکه اسلحه ای را به او می داد گفت
:
"-
ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرایطی اطاعت می کنی، وارد این اتاق شو و همسرت را که بر روی صندلی نشسته است بکش
!"
مرد نگاهی وحشت زده به او کرد و گفت
:
" –
حتما شوخی می کنید، من هرگز نمی توانم به همسرم شلیک کنم
."
مامور Cia نگاهی کرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبی برای این کار نیستید
."
بنا براین آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالیکه اسحه ای را به او می دادند گفتند
:
"-
ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. همسرت درون اتاق نشسته است این اسلحه را بگیر و او بکش
"
مرد دوم کمی بهت زده به آنها نگاه کرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. برای مدتی همه جا سکوت برقرار شد و پس از 5 دقیقه او با چشمانی اشک آلود از اتاق خارج شد و گفت
:
" –
من سعی کردم به او شلیک کنم، اما نتوانستم ماشه را بکشم و به همسرم شلیک کنم. حدس می زنم که من فرد مناسبی برای این کار نباشم،
"
کارمند Cia پاسخ داد
:
"-
نه! همسرت را بردار و به خانه برو
."
حالا  خانم شرکت کننده انها باقی مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند
:
" –
ما باید مطمئن باشیم که تو تمام دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. این تست نهایی است. داخل اتاق همسرت بر روی صندلی نشسته است . این اسلحه را بگیر و او را بکش
."
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتی قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صدای شلیک 12 گلوله را یکی پس از دیگری شنیدند. بعد از آن سر و صدای وحشتناکی در اتاق راه افتاد، آنها صدای جیغ، کوبیده شدن به در و دیوار و ... را شنیدند. این سرو صداها برای چند دقیقه ای ادامه داشت. سپس همه جا ساکت شد و در اتاق خیلی آهسته باز شد و خانم مورد نظر را که کنار در ایستاده بود دیدند. او در حالیکه عرق را از پشانی اش پاک می کرد گفت
:
"-
شما باید می گفتید که گلوله ها مشقی است. من مجبور شدم مرتیکه را آنقدر با صندلی بزنم تا بمیرد

 

 

 

دوستان اگر بعضی از  داستان ها زیبا نبودن معضرت میخوام اما شما به درون و جهتی که داستان هدایتتون میکنه فکر کنین....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/17ساعت   توسط  ** alireza & soshiyanet **  | 

مطلب سی و نهم ...

 

نامه ی مجنون به لیلی :

گله می‌كرد ز مجنون لیلی - كه شده رابطه‌مان ایمیلی


حیف از آن رابطه‌ی انسانی - كه چنین شد كه خودت می‌دانی



عشق وقتی بشود دات‌كامی - حاصلش نیست به جز ناكامی

نازنین خورده مگر گرگ تو را - برده یا دات‌نت و دات‌ارگ تو را



بهرت ای ‌میل زدم پیشترك - جای سابجكت نوشتم : به درك


به درك گر دل من غمگین است - به درك گر غم سنگین است



به درك رابطه گر خورده ترك - قطع آن هم به جهنم به درك


آنقدر دلخورم از این ایمیلم - كه به این رابطه هم بی ‌میلم


مرگ لیلی نت و مت را ول كن - همه را جای OK كنسل كن


OFF كن كامپیوتر را جانم - یار من باشد و ببین من ON ام



اگرت حرفی و پیغامی هست - روی كاغذ بنویس با دست


نامه یك حالت دیگر دارد - خط تو لطف مكرر دارد


خسته از Font و ز Format شده‌ام - دلخور از گردالی @ (ات) شده‌ام



كرد ریپلای به لیلی مجنون - كه دلم هست از این سابجكت خون

باشه فردا تلفن خواهم كرد - هر چه گفتی كه بكن خواهم كرد



زودتر پیش تو خواهم آمد - هی مرتب به تو سر خواهم زد

راست گفتی تو عزیزم لیلی - دیگر از من نرسد ایمیلی



نامه‌ای پست نمودم بهرت - به امیدی كه سرآید قهرت.

 

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

خصوصيات دانشجوهاي کشورهاي مختلف :

 

ژاپن: به شدت مطالعه مي کند و براي تفريح ربات مي سازد!

مصر: درس مي خواند و هر از گاهي بر عليه حسني مبارک، در و پنجره دانشگاهش را مي شکند!

هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلي مي شود و همزمان برادر
دوقولويش که سالها گم شده بود را پيدا مي کند. سپس ماجراهاي عاشقانه
واکشني(ACTION) پيش مي آيد و سرانجام آندو با هم عروسي مي کنند و همه چيز
به خوبي و خوشي تمام مي شود!

عراق: مدام به تير ها و خمپاره هاي تروريست ها جاخالي مي دهد ودر صورت زنده ماندن درس       مي خواند!

چين: درس مي خواند و در اوقات فراغت مشابه يک مارک معروف خارجي را مي سازد و با يک دهم قيمت جنس اصلي مي فروشد!

اسرائيل: بيشتر واحدهايي که او پاس کرده، عملي است او دوره کامل آموزشهاي رزمي و کماندويي را گذرانده! مادرزادي اقتصاد دان به دنيا مي آيد!

گينه بي صاحاب!: او منتظر است تا اولين دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبيله اي درس بخواند!

کوبا: اوچه دلش بخواهد يا نخواهد يک کمونيست است و بايد باسواد باشد و همينطور
بايد براي طول عمر فيدل کاسترو و جزجگر گرفتن جميع روساي جمهوري امريکا
دعا کند!


پاکستان: او بشدت درس مي خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضويت القاعده يا گروه طالبان در بيايد!

اوگاندا: درس مي خواند و در اوقات بيکاري بين کلاس؛ چند نفر از قبيله توتسي را مي کشد!

انگليس: نسل دانشجوي انگليسي در حال انقراض است و احتمالا تا پايان دوره
کواترناري!! منقرض مي شود ولي آخرين بازماندگان اين موجودات هم درس مي
خوانند!

ايران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومي چرت مي زند و سر کلاس اختصاصي جزوه مي نويسد! سياسي نيست ولي سياسي ها رادوست دارد. معمولا ليگ تمام کشورهاي بالا را دنبال مي کند! عاشق عبارت «خسته نباشيد» است، البته نيم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از
غذاي دانشگاه را مي خورد و هر روز به غذاي دانشگاه بد و بيراه مي گويد! او
سه سوته عاشق مي شود! اگر با اولي ازدواج کرد که کرد، و الا سيکل عاشق شدن
و فارغ شدن او بارها تکرار مي شود! جزء قشر فرهيخته جامعه محسوب مي شود
ولي هنوز دليل اين موضوع مشخص نشده که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائيل مي
دهند ولي خانه به دانشجوي پسر نمي دهند! (فهميدين به منم بگين) او چت مي
کند! خيابان متر مي کند، ودر يک کلام عشق و حال مي کند! همه کار مي کند جز
اينکه درس بخواند نسل دانشجوي ايراني درسخوان در خطر انقراض است! از من مي
شنوين بي خيال دانشگاه بشين بهتره (تفريحات بهتر و کم دردسرتر هست)خود
دانيد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت   توسط  ** alireza & soshiyanet **  | 

مطلب سی و هشتم ( ضد پسر های بد بخت )

 این مطالب رو سوشیانت خانوم عزیزم گذاشتن :

 

ویژگی پسر های ایرانی وراه های مقابله با آن:

1-چشماشون بیشتر از عقلشون کار میکنه .

2-تایه دخترخوشگل میبینن مثل جوجه راه می افتن دنبالشون.

 3-چشمک جزو تیک عصبیشونه .

4-اصولا هفته ای 1بار شکست عشقی میخورن .

5-اگه یه روز متلک نگن زبونشون میخ درمیاره .

6-دوستت دارم جزو حرف های روز مرشونه .

7-خسیس ترین وپرتوقع ترین موجودات روی زمین .

8-میخوان دختره فقط مال خودشون باشه وخودشون برای همه .

علیرضا من درباره ضد پسر توضد دختر بنویس باشه ؟من درمیارم توبنویس .درضمن به خودت نگیر .

 

 ( علیرضا : بله بله ... البته که سوشیانت خانوم درست میگن . ( بگو ببینم ... بالا غیرتن باز کدوم  

 کاوه اهنگری ( پسری شجاع و  فداکار )   حرصتو درآورده که اینطوری افتادی به جون ما پسرا و

 خصوصیات خودتون  رو به ماها نسبت میدی ؟)

 

                      

پسرا سیب گلابند !!!!!!!!!!((البته از نوع گندیدش))


شباهت پسرا با آدامس چیه؟

پسر مث یه ادامسه ... مسلمن یه بسته دامس بهتر از یه دونشه /

پسر مث ....یه آدامسه اگه بهت بچسبه جدا کردنش با خداست /

پسر مث ادامسه ....اولش شیرینه بعد بی مزه میشه /

پسر مث ادامسه....اگه زیاد باهاش گرم بگیری وامیره /

پسر مث یه ادامسه ..نهایتا باید بره تو سطل اشغال /

 

( علیرضا : خب راستش این مطلبو که سوشی خانوم فرستادن من قبلن به یه صورت دیگه شنیده بودم

که البته الان کلن به صورت تحریف شده اون بالا نوشته شده ... )

 

دوست دختر آدم مثل آدامس داشتنه ... یه بستش بهتر از یه دونشه ...

فراموش نکن که اخر هر ادامثی سطل اشغاله ....

 پس برای هیچ آدامسی قیمت زیادی پرداخت نکن ...

آدامس نیمه خورده کسی را نخور .... 

جویدن طولانی مدت آدامس جز  بی مزگیش حاصلی نداره ....

هیچ ادم عاقلی هم آدامسشو  قورت نمیده ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت   توسط  ** alireza & soshiyanet **  | 

مطلب سی و هفتم ( امتحانی سخت )

 

ascwjj3wol9zblijme.jpg

سوشیانت عزیزم سلام :

راستش خیلی وقت بود که دلم برات تنگیده بود ...

هر کاری کردم که دوباره باهات تماس بگیرم ولی متاسفانه نشد ...

گلم هنوزم به یادتم و ازت میخوام که اگر وقت داشتی باهام یه تماس بگیری یا

 شماره تماسی از خودت رو بهم بدی ...

ازت ممنونم .                 خدا حافظت عزیزم .

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت   توسط  ** alireza & soshiyanet **  | 

مطلب سی و ششم ( جفرافیای سن خانوم ها و اقایون )

 

خانم ها در سن هیجده تا بیست و یک سالگى ، مانند آفریقا یا استرالیا هستند : نیمه کشف شده، وحشى، با زیبایى هاى افسون کننده ى طبیعى


در سن 21 تا سى سالگى، مثل امریکا یا ژاپن هستند: کاملا کشف شده، بسیار توسعه یافته، آماده براى معامله، مخصوصا معامله با پول نقد یا اتومبیل


در سن 30 تا سى و پنج سالگى، مانند هند یا اسپانیا هستند: بسیار داغ، آسوده خاطر و آرام، و آگاه به زیبایى هاى خود


بین سن 35 تا چهل سالگى، مانند فرانسه یا آرژانتین هستند: بدین معنا که اگر چه ممکن است در جریان جنگ نیمه ویران شده باشند، اما هنوز جاهاى بسیارى براى تماشا دارند


در سن 40 تا پنجاه سالگى، مثل یوگسلاوى یا عراق هستند: جنگ را باخته اند. هنوز گرفتار اشتباهات پیشین اند. و به باز سازى کامل نیاز دارند


بین 50 تا شصت سالگى، مانند روسیه یا کانادا هستند: بسیار پهناور، آرام و مرز ها بدون مرزبان، اما سرماى زیاد، خلایق را از آنان می رماند


در سن 60 تا هفتاد سالگى، مانند انگلستان یا مغولستان اند: با یک گذشته ى درخشان و بدون آینده


بعد از هفتاد سالگى، شبیه آلبانى یا افغانستان اند: همگان میدانند که در کجایند، اما هیچکس به سراغ شان نمى رود

امیدوارم خانوم ها با خواندن این مطلب از ما دلخور نشده باشن....

 

 

آقایان در سن 14 تا 17 سال مانند کشور کره شمالی هستند:قدرتی ندارند ولی مانند این کشور ادعای قدرت و سرکشی می کنند


در سن 18 تا 19سالگى، مثل هندوستان هستند: برای زندگی کردن 4راه پیش روی خود میبینند یا کنکور و قبولی یا سربازی به عبارت بهتر(آشخوری)یا بیشتر مواقع عاشق مشن و تا صبح واسه عشقشون شعر میگن و یا پایان زندگی و مرگ


در سن 20 تا 27 سالگى، مانند کانادا هستند: بسیار خون گرم و مهربان اوج جوانی، زیبا و دلربا، برای هر دختری خیلی زود ویزای پزیرش صادر میکنند..در این دوران در تمام مدت از طرف جنس مخالف زیر نظر هستن و برایشان دامهای زیادی گسترانده شده است


بین سن27 تا 32 سالگى، مانند ترکیه هستند: بدین معنا که در دام گرفتار شده اند و فقط به حرف رئیس بزرگ که همان خانومشان باشد گوش میدهند...پر از عشق


در سن 32 تا 40 سالگى، مثل ژاپن هستند: کاملا کاری شده اند..آینده روشن را در فعالیت شبانه روزی میبینند


بین 40 تا 50 سالگى، مانند روسیه  هستند: بسیار پهناور، آرام و بسیار قدرتمند در جامعه و به عنوان راهنما و حلال مشکلات


در سن50 تا 65 سالگى، مانند کشورهای تازه استقلال یافته شوروی سابق: با یک گذشته ى درخشان و بدون آینده


بعد از 65 سالگى، شبیه عربستان هستند: همگان فقط به خاطر مال و ثروت به آنها احترام می گذارند

امیدواریم آقایان با خواندن این مطلب از ما دلخور نشده باشن

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت   توسط  ** alireza & soshiyanet **  | 

مطلب سی و پنجم ( بی ادعا )

 

زمانی که از مادرم متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت

و گفت تا آخر عمر با تو هستم

از او پرسیدم کیستی ؟جواب داد : غم هستم

آن لحظه فکر کردم که غم عروسکی است که من با آن

سرگرم می شوم .

ولی اکنون فهمیدم که من عروسکی هستم بازیچه دست غم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زمستان را دوست دارم چون فصل غم است

غم را دوست دارم چون گواه دل است

دل را دوست دارم چون تو را به من نشان داد

اما تو را دوست دارم بدون آنکه بدانم چرا ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگی زد ؛آدم رقصید .

آدم رقصید ؛ زندگی عرق کرد .

زندگی عرق کرد ؛ آدم چایید .

آدم چایید ؛ زندگی تب کرد .

زندگی تب کرد ؛ آدم لرزید .

آدم لرزید ؛ زندگی ترک برداشت .

زندگی ترک برداشت ؛هیچ کس درد آدم را نفهمید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند :

بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را دیگر چرا آفریدی؟

خداوند گفت :

غم را بخاطر خودم آفریدم

چون این مخلوق من که خوب می شناسمش

تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت   توسط  ** alireza & soshiyanet **  | 

مطلب سی و چهام (نامه عاشقانه یک پسرعرب برای دختر عجم)

 

یا ایها المعشوق،بعد از السلام و الاحوال پرسی انا امیدوارم که مزاجک عین الصحت و السلامت بوده باشد.و اگرانت از احوال انا خواسته باشی لا ملال لنا سوای فراقک،که ان هم انشاالله تعالی فی همین ایام دیدارنا و مرادنا حاصلوننا. باری یا ایها العزیز انا فی آتش العشق کمثل الماهیتابه میسوزم! و جلزوولزنا در آمده.

فی کل شبها که انا سرم را علی المتکا میگذارم،اشکنا کمثل الرودخانه جاریهً علی البستر و آه سوزاننی بسوی آسمان صعودن! الهی انا قربان انت بروم. انا قسم میخورم بجاننی و بجانک که فی کل شبها ابداً خواب فی چشماننا لا داخلون و اغلب الی صبح بیدارون و گریه زارون فی هجرک. انا قربان چشم و ابرویت بروم و جان ناقابل الحقیر فدای بدن ابیضت بشود! بخدا رنگم من هجرانک کمثل الزردچوبه اصفر شده و قلبنا کمثل الآلبالو احمر گردیده. آه...آه یا ویلنا که هر نصفه شب بیادکم یوقوقو! می کنم و هر چه نامه جات العاشقانه بسوی انت ارسالون هیچ لا جوابون گویا انا ا آدم لا حسابون!!!

به جان انت که از جان الحقیر عزیزتر است قلبنا فی فراقک مجروح و لباب قلبنا بر روی انت مفتوح! انا نمی دانم که چرا از من فرارون! در صوتی که انا من العشقک بیقرارون گویا لارحم فی قلبک!!! انا هستم واحد(اون) جوان(اون) الباسواد و صاحب المعلومات الکثیره. با تمام این احوال حاضرم حلقه العبودیت و الچاکری ترا فی الگوشم آویزاننا! رحم...ارحم! یعنی رحم کن نگذار من(men) جفائک خودم را با اربع نخود تریاک یقتلون!!! انا دیگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتاقون ولی خداوند به قدر مثقال ذره وفا فی وجودک لا آفریده!!!

انا تا ثلاث ماه دیگر مرتباً فی هر هفته واحد نامه العاشقانه برای انت مینویسم! تا بحال زارنا متفکرون و چنانچه باز هم بر درد دلم لایرسون آنقدر اشکنامن الچشمنا سرازیرون تا جان آفرین تسلیمون!!!

آنکه من الفراقک زرداً و لاغرون

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت   توسط  ** alireza & soshiyanet **  | 

مطلب سی و سوم ( چرا اینقدر پسرا بی جنبه هستن ) ×^×^×^×^×^×^×^×^×^×

 

۱-  هر پسری فقط یه دوست دختر داشت..(و از اونجایی که تعداد دخترا خیلی بیشتر

 از پسرهاس سر خیلی از دخترا بی کلاه میموند (البته الانم هستا.) و لذا جنگ

جهانی سوم و چهارم بین دخترا اتفاق می افتاد.

 

2-  هر پسری یک هفته اول دوستی به خواستگاری میرفت پس در این صورت دوران

خوش دوستی و استرس قرار و تلفن از بین میرفت.

 

3 -  فشار بر روی دختران برای قبول شدن در دانشگاه بیشتر میشد....کار به گیس و

گیس کشی کشیده میشد.

 

4-  بوی ترشی کشور رو بر میداشت لذا برای شهرداری مشکلاتی زیادی به وجود میومد.

 

5 -  ازدواج برای دختران تبدیل به آرزو و رویا یه شبانه میشد (البته الانم هستا).

 

6 -  برای گرفتن گل از دست عروس خین و خین ریزی راه میافتاد.

 

7 -  مانتوها تنگ تر جورابها کوتاه تر و شلوارها برموداتر میشد.

 

8 - شوهر مثل قند و شکر کوپنی میشد وبرای گرفتن اون صف های طولانی بوجود میومد.

 

پس نتیجه میگیریم که اگه پسرا همین طوری بیجنبه بمونن هم واسه دخترا بهتره و

هم برای خود پسرا وهم واسه تمدن بشری...

 

  ازمطالب قبلی که در قسمت  : نوشتهای سوخته شده   ذخیره شده است دیدن کنید ...!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/20ساعت   توسط  ** alireza & soshiyanet **  | 

مطلب سی و سوم ( قرو قاطی ) @!@!@!@!@!@!@!@!@!@!@!@!@!@!@!@!

 

آلبرت انیشتین: در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد.View Full Size Image

گاهی وقتا آدم در عرض چند ثانیه دله کسایی رو که دوستشون داره می شکنه,منو

بخاطر اون ثانیه ها ببخش....          View Full Size Image                                            ( برای ...)

 *****************************************************

نمی نویسم...چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی!

 حرف نمی زنم...چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی!

 نگاهت نمی کنم...چون تو اصلا نگاهم را نمی بینی!

 صدایت نمی زنم...زیرا اشک های من برای تو بی فایده است!

 فقط می خندم...چون تو در هر صورت مرا دیوانه می نامی.

**************************************************

 

اخباری از ماهواره امید :

در بحث های قبلی داشتیم :

اولین پیام رسیده از ماهواره امید: زمین گرد است.

دومین پیام  از ماهواره اميد: خورشید بدور زمین میچرخد.

سومین پیام گزارش شده از امید: خبری در ماه نیست.

چهارمين خبر از ماهواره اميد من خسته شدم دارم بر ميگردم.

و .... ( که میتونید از سایت خبری اجی غزل مطالعه کنید )

 

و اما ادامه اخبار ماهواره امید .....

پیامی جدید از ماهواره امید : کارت سوختمو دزدیدن.View Full Size Image

 پخش زنده مراسم خواستگاری ماهواره امید از سیاره ناهید امشب بعد از اخبار سراسری از شبکه یک سیما.View Full Size Image

 دکتر احمدی نژاد در جواب خبرنگاران در مورد اهداف ماموریت ماهواره امید تشریح کرد:

 کار خاصی‌ قرارنبود بکنه! برای ما مهم این بود که یه چیزی هوا کنیم که کردیم،

خیلی‌ هم به هدف و ماموریتش فکر نکردیم، همینکه اون بالا میچرخه خودش خیلی‌ باحاله!

محمود احمدی نژاد در پایان اعلام کرد:

 که ماهواره امید تا نابودی کامل اسراییل همچنان خواهد چرخید!

گزارشها حاکیست جمعیت حاضر با شعار: دوچرخه, دوچرخه,  محمود قمر میچرخه,

 حمایت خود را از رئیس جمهور ابرازکردند.

 بنا بر آخرین اخبار ماهواره امید در حال عبور از آسمان قزوین متوقف و مفقود گردید.

( خدا خودش بهش رحم کنه .....)

 ازمطالب قبلی که در قسمت  : نوشتهای سوخته شده   ذخیره شده است دیدن کنید ...!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/16ساعت   توسط  ** alireza & soshiyanet **  | 

مطلب سی و دوم ( یکم خنده خوبه....!!! نه ؟ ) ^$^$^$^$^$^$^$^$^$^$^$^$

 

خدائيش قديميا يه چيزي حاليشون بوده!

آلبرت انيشتين ميگه ؛ عشق مثله يه ساعت شني مي مونه ،

 همزمان كه قلبت رو پر ميكنه عقلت رو خالي ميكنه.

 

چند گفته از شكسپير :

سعي كنيد آن چيز ي را كه دوست داريد بدست اوريد، وگرنه بايد آن چيز ي را كه

 بدست مياوريد دوست بداريد.

 

تفاوت مردها و زن ها در عشق نسبت به يكديگر:

مردها همواره دوست دارند كه اولين عشق يك زن باشند اما زن ها دوست دارند كه

 آخرين عشق يك مرد باشند.

 

عزيزم! نمي دانم تورا چه بنامم؛ ايكس يا ايگرگ ! اما همين قدر ميدانم كه كسينوس

 زاويه ي چشمانت با كسينوس زاويه ي لبانت برابر است . همانطور كه دوكمان

 ابروهانت را در قلبم وارد كردي، براي انتقام از تو جذر خواهم گرفت . تو گفتي كه

 عاشقي هميشه از راه دوضلع و زاويه ي بين حاصل ميشود، اما اين را بدان كه

 قاضي اين قضيه كسي نيست جز فيثاغورث!

 

اگر بتوانم دوباره تو را پيدا كنم، از راه معادله ي دو مجهولي باهم كنار خواهيم آمد و از

 راه اتحادمزدوج باهم ازدواج خواهيم كرد . واگر بخواهي از دست من فرار كني و از

زندگي من بگريزي، بالاخره روزي تورا زير راديكال عشق ملاقات خواهم كرد.

و بوسه اي از كنج لبانت با زاويه اي 90 درجه خواهم گرفت!!

 

 

يكي از بهترين ها مي گويد : اگر كسي واقعاً يكي را دوست داشته باشد، بيشتر از

 اينكه بهت بگه دوست دارم ميگه مواظب خودت باش، پس مواظب خودت باش.

 

آخه يكي به من بگه چيكار كنم!!!!!

وقتي گريه كردم گفتند بچه اي

وقتي خنديدم گفتند ديوونه اي

وقتي جدي بودم گفتند مغروري

وقتي شوخي كردم گفتند سنگين باش

وقتي حرف زدم گفتند پر حرفي

وقتي ساكت شدم گفتند عاشقي

حالا هم كه عاشقم مي گويند: گناهه

 

وقتي معلم پرسيد عشق چند بخشه؟ زود دستم رو بالا گرفتم گفتم: يك بخش.

اما از وقتي كه تو رو شناختم فهميدم عشق 3 بخشه : عطش ديدن تو .....شوق با تو

بودن ..... و اندوه بي تو بودن.

 

 آيا مي دوني   Family    يعني چي؟ من بهتون ميگم!

  F: Father……..A:And………M:Mother…….I:I……..L:Love……..Y:You

 

بخاطر هيچكس :

ازم پرسيد به خاطره كي زنده هستي؟ با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم

 "بخاطر تو "، بهش گفتم : "بخاطر هيچكس " پرسيد : پس به خاطره چي زنده

 هستي؟ با اينكه دلم داد ميزد "به خاطر دله تو"، با يه بغز غمگين بهش گفتم "بخاطر

 هيچي" ازش پرسيدم : تو بخاطر چي زنده هستي؟ در حالي كه اشك تو چشمش

 جمع شده بود گفت : بخاطر كسي كه بخاطر هيچ زندست.!

 

ترين ها:

مهربان ترين آدم دنيا: مادر

شيرين ترين لحظه زندگي: عيدي گرفتن يك بچه

بهترين دوست نوجواني: تنهايي

بهترين هديه ي جواني: نگاه

فتنه انگيزترين چيز توي زندگي: دروغ

بهتريم هديه دوران عاشقي: بوسه

 

يش داره....

نيني كه از خواب پا ميشه جيش داره .... زنبور كه رو گل ميشينه نيش داره ....

چوپون كه تو بيابونه ميش داره.....اين ماهواره كه ميبيني رو پشت بومه ديش داره .....

 حاجي كه از مكّه مياد ريش داره ......شطرنج كه بازي ميكني كيش داره.....

اينقدرم چت ميكني آخره ماه فيش داره....

 

خواب من...

شبي خواب ديدم با خدا كنار ساحل قدم ميزنم،رد پاي هردوي ما روي ساحل

 بود،وقتي برگشتم و به گذشته نگاه كردم ديدم در موقع سختي تنها يك رد پا كناره

 ساحل است، پس به خدا گله كردم و گفتم:خدايا چرا در موقع سختي مرا تنها

 گذشتي، خدا لبخندي زدو گفت :فرزندم در آن موقع تو بر دوشه من بودي....

 

ميدوني 21593 يعني چي؟؟؟

مياي ما 2 تا 1 بشيم 5 دقيقه باهم باشيم 9 ماه ديگه 3 تا بشيم؟؟

 

از يك ديوونه ميپرسن چرا ديوونه شدي؟ ميگه : من يه زني گرفتم كه يه دختره 18

 ساله داشت، دختر زنم با بابام ازدواج كرد، در نتيجه، زن من، مادرزن پدرشوهرش

شد، از طرفي دختر زن من كه زن بابام بود، پسري به دنيا آورد كه ميشد برادر من و

 نوه ي زنم،پس نوه ي منم ميشد، در نتيجه من پدربزرگ برادر ناتني خودم بودم،چند

 روز بعد زن من پسري به دنيا اورد كه زن پدرم، خواهر ناتني پسرم و مادربزرگ او

 شد،در نتيجه پسرم، برادر مادربزرگ خودش بود، از طرفي چون مادر فعلي من يعني

 دختر زنم،خواهر پسرم بود، در نتيجه من خواهرزاده ي پسرم بودم!!

 

 

واست ميرم گل فروشي 10 شاخه گل ميخرم از اين 10 تا يكيش مصنوعيه . تا وقتي

 كه آخرين شاخه ي گل خشك بشه دوستت دارم.

 

هر جا كه ديدي يا حسين ميگن بدون كه شام ميدن اما اگر ديدي يا علي ميگن بدون

 كه ميخوان ماشين هل بدن!

 

من يه لال بيزبونم كه به لب رسيده جونم تا حالا كسي نديده رنگ خنده بر لبونم.

 دختري رو دوست ميدارم .مني كه زبون ندارم آخه احساس دلم رو چه جوري به لب

 بيارم ؟ زبون چشمامو او نمي دونه تو نگاهم رازمو نمي خونه

 

 

چند ضرب المثل آپ ديت شده!!

1.گربه دستش به گوشت نميرسيد ميگفت عيبي نداره بجاش سويا ميخورم !

2.يك سوزن به خودت بزن ولي مواظب باش به HIV آلوده نباشه!

3.با حلوا حلوا كردن مرده خور سير نميشه !

 4.خر ما از كره گي  ترمزش  abs  بود !

 5.مرغ همسايه سوخاريه !

6.يارو پول نداشت خونه بسازه ميگفت شهردار ي تراكم نميده!

 7.يكي رو تو ده راه نميدادن سراغ گرين كارت رو ميگرفت!

 

داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است، ولي نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است.

 

بيايد يكم به خدا نزديك تر شيم :

يكي از خدا پر سيد، چرا اون بالا تنها هستي؟خدا در جوابش گفت :

از وقتي شماها رو  آفريدم ، به خاطر حلّ گرفتاري هاي شما هنوز نتونستم به خودم

 فكر كنم

 

اصفهاني ها رو از 3 تا چيز ميشه شناخت :

1)بستني ليواني كه ميخورند حتماً درش رو ميليسند !

2)هر قلپ نوشابه كه ميخورند به شيشه نگاه ميكنند ببينند تا كجاش رفته

3)جلو در واي ميستند به جاي اينكه بگند بفرمايين تو ميگن حالا چرا نمي ياين تو ؟

 

اگه تيپ بزنيم، ميگن با كي قرار داري؟

اگه لباساي معمولي بپوشيم  ميگن تو اصلا سليقه نداري !

اگه دير بريم خونه ميگن كدوم گوري بودي؟ اگه زود بريم خونه ميگن چه غلطي كردي

زود اومدي؟ !!  

اگه زياد بگيم دوست دارم، ميگن باز چه نقشه اي تو سرته؟ ! اگه نگيم دوست دارم،

 ميگن پاي كس ديگه اي وسطه؟ !

اگه زياد بهشون زنگ بزنيم، ميگن اعتماد نداري؟ ! اگه يه مدت زنگ نزنيم، ميگن مثل

اينكه سرت خيلي شلوغه !

 اگه تو خونه زياد بخنديم، ميگن ديوونه شدي؟ اگه نخنديم، ميگن چه مرگته لندهور!

اگه شام بخوايم، ميگن همه اش به فكر شمكه . اگه شام نخو ايم، ميگن زليل مرده

 معلوم نيست شام با كي كوفت كرده!

اگه... اگه... اگه... ولي هرچي ميخوان بزار بگن.

 

خدا زمين را آفريد گفت عجب قشنگ ! مرد رو آفريد گفت عجب قشنگ ! زن را آفريد،

 يكمي فكر كرد گفت مهم نيست آرايش ميكنه قشنگ ميشه!

 

خدا زمين را آفريد استراحت كرد، زمان را آفريد، استراحت كرد، مرد را آفريد،

 استراحت كرد، زن را آفريد،نه خود استراحت كرد، نه زمين و نه زمان و نه مرد...!!

 

گويند كه مكتب عشق را 10 كلاس است:

 1-نگاه 2-عشق 3-مهر و محبت 4-عاطفه و احساس 5-دوستي 6-خواستن 7-بوسه

 8-ازدواج 9-زندگي 10 -مرگ !

 

كامپيوترها به 4 دليل دخترند :

1.فقط خالقشون از منطقشون سر در مياره!

2.فقط خودشون زبون خودشون رو ميفهمن!

3.اگه يه كسي پا بندشون بشه بايد هرچي پول داره براشون لوازم جانبي بخره!

4.اگه يكم صبر مي كردي يكي بهترش گيرت مي اومد!

 خدائيش اگه دروغ ميگم بگو دروغ ميگي!

 

فتواي جديد علماي حوزه علميه :

اگر يك پسر به دختري بگه قربونت برم عزيزم، 20 ضربه شلاق داره!!

اگر بگه قربونت برم خوشگلم 70 ضربه شلاق داره!!

ولي اگر بگه قربونت برم الهي چون در راه خداست هيچ اشكالي ندارد..!!!!

 

 ازمطالب قبلی که در قسمت  : نوشتهای سوخته شده   ذخیره شده است دیدن کنید ...!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/05ساعت   توسط  ** alireza & soshiyanet **  | 

سوشی عزیزم ولنتایم مبارک خوبم

بببببببببببب

 

سوشیانت عزیزم ولنتاین

 

مبارک گلم ...{{{{{{

 

از طرف علیرضاااا...!!!!

 

                        

 

مطالب قبلی که در قسمت  : نوشتهای سوخته شده   ذخیره شده است دیدن کنید ...!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت   توسط  ** alireza & soshiyanet **  |